أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
61
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
« إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي ساجِدِينَ « 1 » . » « 1 - » يعقوب چون اين سخن « 2 » بشنيد بر خود بلرزيد ، دلش بر آتش درد بريان شد ، گونهاش « 3 » بسان زعفران شد . يوسف گفت : اى « 4 » پدر ترا چه رسيد ؟ پدرش گفت : اى پسر « 5 » هر چند كى اين خواب تأويل عزّ و دولت دارد ، و لكن « 6 » ازو بوى محنت و فرقت « 7 » مىآيد . يوسف گفت « 8 » : چرا اى « 9 » پدر ؟ گفت : از بهر « 10 » آنك گفتى « انى » ، هرك بعالم انيّت درآيد « 11 » از همه امنيت برآيد . و هرك گفت من ، بر سرش آمد « 12 » سنگ يك من . يعقوب گفت : جان پدر كاشكى بجاى من گفتى « 13 » [ او ] « 14 » . يوسف « 15 » گفت : چون مدد نيافتم ازو ، چون گفتمى [ او ] « 16 » . گفت « 17 » : منتظر مىباش تا برين « 18 » درخت انيّت « 19 » چه گل پيدا شود و از مضمون آن « 20 » گل بر ما « 21 » چه محنت آشكارا شود . اشارت : پنج لفظ بنده را گفتن خطاست ، و در طريقت « 22 » ازو نارواست : يكى گفتن نحن يعنى ما [ 17 ب ] فرشتگان « 23 » گفتند كى ما ، آتشى از آتشكدهء غيرت درآمد و هفتصد هزار از ايشان بسوخت . آن « 24 » ما بقى كى بماندند « 25 » به زانو درآمدند ، گفتند : « سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلَّا ما عَلَّمْتَنا إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ . » « 2 - » بار خدايا ندانستيم ما را بعفو خود شاد كن و تن ما را از بند درد اين خطا « 26 » آزاد كن . خطاب آمد كه تا ديگر نگوئيد كه ما « 27 » ، در مملكت ارض و السّماء با ما « 28 » درنگنجد هيچ ما .
--> ( 1 ) - از « و الشمس . . . » ندارد ( 2 ) - ندارد ( 3 ) - لون رويش ( 4 ) - بابا ( 5 ) - ندارد ( 6 ) - و ليكن ( 7 ) - ندارد ( 8 ) - ندارد ( 9 ) - ندارد ( 10 ) - ندارد ( 11 ) - براند ( 12 ) - + از ( 13 ) - گفته بوذى ( 14 ) - در متن ندارد ( 15 ) - ندارد ( 16 ) - در متن ندارد ( 17 ) - + كنون ( 18 ) - بذين ( 19 ) - منيت ( 20 ) - اين ( 21 ) - ما را ( 22 ) - طريقه ( 23 ) - فريشتگان ( 24 ) - ندارد ( 25 ) - جون اين غيرت بديذند ( 26 ) - خطاب ( 27 ) - + زيرا كه ( 28 ) - و امايى ما . ( 1 - ) سورهء يوسف / 4 ( 2 - ) سورهء بقره / 32